آمار امروز :
آمار دیروز :

آمار این ماه :

آمار ماه قبل :

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | مسمط |

http://adabiiat.persiangig.com/karbala/3.jpg

داری جفا به پاكدلان، ای جهان! هنوز
كز جور توست تا به فلك، الامان هنوز
ای چرخ، از تو ناله كند انس و جان هنوز
نادم نه‌یی ز دور خود، ای آسمان! هنوز
////////////////////////////////////دشمن به گریه آمد و تو سر گران هنوز

باشد گواه این سخنم در جهان، حسین
سلطان دین و رهبر آزادگان، حسین
لب تشنه مرد، بر لب آب روان، حسین
شرمت نشد فرات» كه لب تشنه جان، حسین
////////////////////////////////////بسپرد در كنار تو و تو روان هنوز

بر داستان كرب و بلا چون كه بنگرم
یاد از كلام زینب مظلوم آورم
در قتلگاه گفت به خود من چه خواهرم؟!
غلطان به خون برادر با جان برابرم
/////////////////////////////////////دردا كه زنده‌ام من نامهربان هنوز

سوزم شها! زناله جانسوز خواهرت
بر نی چو دید آن سر خونین انورت
گفت: از فراز نامه، به راس منورت
ای شاه تشنه لب! كه برید از قفا سرت
/////////////////////////////////////كاید صدای العطشت، بر سنان هنوز

نازم به صبر خواهرت، ای خسرو جلیل
آن رهبر زنان زكف داد، بس قتیل
بر كودكان، معین و پرستار بر علیل
آواز و صوت و جرس، بانگ الرحیل
/////////////////////////////////شرح جفای شر و سنان در میان هنوز

خوشدل، فزون از این نبود در جهان غمی
از بهره‌ بانویی كه بسوزاند عالمی
گفت این سخن چو دور شد از قتلگه، كمی
ای ساربان! عنان شتر، بازكش دمی
//////////////////////////////////در خواب رفته اصغر شیرین زبان هنوز



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : ادبیات عاشورایی | محرم | عاشورا | تاسوعا | شعر عاشورا | حضرت زینب | امام حسین |
[647] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/10/5 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 13:25 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | منقبت | مسمط |

ای نگار روحانی خیز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس لا و الاّ زن
در ترانه مـعنی دم ز سـرّ مولا زن
وانکه از غــدیر خــم باده تولاّ زن

   

تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی

 

در خم غدیر امروز باده ای به جوش آمد
 کـز صفــای او روشـن جــان بـاده نــوش آمــد
وان مــبشّر رحــمت بـاز در خـروش آمد
  کان صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد

  

با هیولی توحید در لباس انسانی

 

عقل و وهم کی سنجد اوج کبریایش را
جان و دل چه سان گویند مدحت و ثنایش را
گــر رضای حق جویی رو بجو رضایش را
هــرکــه در دل افـــزود رأیـــت ولایــــش را

   

   همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی




http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : حضرت علی (ع) | عید غدیر خم |
[636] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/09/15 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 00:56 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : مسمط | ادبیات فارسی | عارفانه |


تا كی به تمنای وصال تو یگانه
اشكم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سرآید شب هجــران تــو یـا نــه

ای تیـر غمـــت را دل عشــاق نشانــه
جمعی به تو مشغول تو غایب زمیانه


رفتم به در صومعـه عابد و زاهــد

دیدم همه را پیش رُخت راكع و ساجد

در میكده رهبانم ودرصومعه عابد

گه معتكف دیرم و گه ساكــن مسجـــد
یعنی كه تو را مى طلبم خانه به خانه




هردركه زنم صاحب آن خانه تویی تو

هرجا كه روم پرتو كاشانه تویی تو

در میكده و دیـركه جانانــه تــوی تــو

مقصود من از كعبه و بت خانه تویی تو
مقصود تویی  كعبه و بت خانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف ، صفت روی تو در پیر و جوان دیــد

یعنی همه جا عكس رخ یار توان دید
دیوانه منم ، من كه روم خانه به خانه



عاقل به قوانیـن خـــرد راه تو پــویــد

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچه ی بشكفته این بـاغ كــه بــویــد

هركـس بـــه زبانی صفــت حمــــد توگوید
بلبل به غزل خوانی و قُمری به ترانه


بیچاره «بهایی» كه دلش زار زغم توست

هرچندكه عاصی است زخیل و خدم توست

امیــد وی از عاطفت دم به دم تــوست

تقصیـر «خیـالی» بــه امیــد كــرم تـــوست
یعنی كه گنه را به از این نیست بهانه


[510] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/07/6 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 09:15 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | مسمط | ناصر خسرو | شكوائیه | هجو و هزل |

ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون

هم تو شریف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون

دریای سبز سرنگون پر گوهر بی منتهی

انوار و ظلمت را مکان بر جای و دائم تازنان

ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان

گویا ولیکن بی زبان جویا ولیکن بی‌وفا

گه خاک چون دیبا کنی گه شاخ پر جوزا کنی

گه خوی بد زیبا کنی از بادیه دریا کنی

گه سنگ چون مینا کنی وز نار بستانی ضیا

فرمانبر و فرماندهی قانون شادی واندهی

هم پادشاهی هم رهی بحری، بلی، لیکن تهی

تا زنده‌ای بر گمرهی سازنده‌ای با ناسزا

چشم تو خورشید و قمر گنج تو پر در و گهر

جود تو هنگام سحر هم بر خضر هم بر شجر

بارد به مینا بر درر و آرد پدید از نم نما

بهمن کنون زرگر شود برگ رزان چون زر شود

صحرا ز بیم اصفر شود چون چرخ در چادر شود

چون پردگی دختر شود خورشید رخشان بر سما

گلبن نوان اندر چمن عریان چو پیش بت شمن

نه یاسمین و نه سمن نه سوسن و نه نسترن

همچون غریب ممتحن پژمرده باغ بی نوا

اکنون صبای مشک شم آرد برون خیل و حشم

لؤلؤ برافرازد علم همچون ابر در آرد ز نم

چون بر سمن ننهی قدم در باغ چون بجهد صبا؟

بر بوستان لشکر کشد مطرد به خون اندر کشد

چون برق خنجر بر کشد گلبن‌وشی در بر کشد

بلبل ز گلبن برکشد در کله‌ی دیبا نوا



[460] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/06/19 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 09:23 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | مسمط | ناصر خسرو | عارفانه |

ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون

هم تو شریف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون

دریای سبز سرنگون پر گوهر بی منتهی

انوار و ظلمت را مکان بر جای و دائم تازنان

ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان

گویا ولیکن بی زبان جویا ولیکن بی‌وفا

گه خاک چون دیبا کنی گه شاخ پر جوزا کنی

گه خوی بد زیبا کنی از بادیه دریا کنی

گه سنگ چون مینا کنی وز نار بستانی ضیا

فرمانبر و فرماندهی قانون شادی واندهی

هم پادشاهی هم رهی بحری، بلی، لیکن تهی

تا زنده‌ای بر گمرهی سازنده‌ای با ناسزا

چشم تو خورشید و قمر گنج تو پر در و گهر

جود تو هنگام سحر هم بر خضر هم بر شجر

بارد به مینا بر درر و آرد پدید از نم نما

بهمن کنون زرگر شود برگ رزان چون زر شود

صحرا ز بیم اصفر شود چون چرخ در چادر شود

چون پردگی دختر شود خورشید رخشان بر سما



[178] پست شده توسط « سبحان عباس پور »  ادامه مطلب
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/05/21 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 12:42 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | مسمط | عاشقانه | سنایی |

المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان

تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان

نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان

از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس

ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین

آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین

عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین

کاندر همه روی زمین مسکین‌تر از من نیست کس

آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر

در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر

رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر

بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس

دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم

چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم

اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم

از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس

چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون

من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون

کردم همه ره لاله‌گون گفتم که آن دلبر کنون

چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس

هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی

با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی

رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی

در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس



[79] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/03/2 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 00:03 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
گزارش تصویری
آخرین عناوین مطالب
گوناگون از ادبیات
جلسات‌حافظ شناسی الهی‌قمشه‌ای:

    1 2 3 4


ضرب المثل دونی

عهد بوق
حقه بازی
چشم زخم
حاتم بخشی
کینه شتری
مسیحا نفس
صبر ایوب
خاک بر سر
پارتی بازی
حاشیه رفتن
آب زیر کاه
کلاه شرعی
کلاه گذاشتن
کن فیکون شد
مرغ تخم طلا
آش شله قلمکار
مدینه ی فاضله
شق القمر کردن
ماستمالی کردن
خیمه شب بازی
حمام زنانه شدن
خروس بی محل
حرف مفت زدن
دود چراغ خورده
گنج قارون داشتن
مرغ از قفس پرید
کلک كسی را کندن
كلاهش پشم ندارد
چند مرده حلاجی ؟
دری وری می گوید
بارگهش را آب برده
دست از کاری شستن
دست از کاری شستن
خان شوری را فهمید!
چوب توی آستین کردن
من نوکر بادنجان نیستم
حکیم باشی را دراز کنید
دو قورت و نیمش باقی !
کلاهش پس معرکه است
دروازه را می توان بست
جرجیس را انتخاب كردن!
دنبال نخود سیاه فرستادن
خر من از کرگی دم نداشت
حرف را به کرسی نشاندن
دست کسی در حنا گذاشتن!
زاغ سیاه كسی را چوب زدن
آب دو نفر به یك جوی نرفتن
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
مثل كبك سر زیر برف كردن!
دروغ شاخدار ، شاخ در آوردن
به ترتیب الفبا :
الف تا ب (1)
ب (2)
پ ، ت‌ ، ج ، چ
 ح و خ
د
 
كلیه مطالب ، تصاویر و فایل های این پایگاه ادبی متعلق به « دبیرستان نمونه فرهنگ » می باشد . در صورت كپی برداری از مطالب عنوان « بزرگترین پایگاه ادبی » را درج فرمایید .
  CopyRight 2008-2010 ©
Email : SobhanMail@Ymail.com