موضوعات مرتبط :
ادبیات فارسی |
انتظار |
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب این همه غربت چرا نمی آیی ؟
زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی
تمام می شود این روز های یلدایی ؟
کجاست جاذبه ات آفتاب من ؟ خسته است
شهاب کوچکت از این مدار پیمایی
کبوترانه دلم را کجا روانه کنم ؟
کجاست گنبد آن چشمهای مینایی ؟
تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
سلام . امروز یه شعر از شعرهای خودمو براتون میذارم . امیدوارم که ازش لذت ببرید .
« صدایت می
کنم پیدای پنهان ، صلایت می زنم آرامش جان ، برایت آب دیده هدیه دارم ، ولی این
سخت دل را نیست پیمان .
سراسیمه یه سویت می دویدم ، دل خود بهر صافی می دریدم ، نگاهی می کشاندم سوی
راهت ، چراغی می گرفتم بهر جانت ، گشودم من نظر سمت صدایت ، ولی آن دم ندیدم خاک
پایت . »
می رسیدم به بیابان ؛
می رسیدم به بیابان ، خشک بود ، آبیش پنهان بود ، سخت بود و تاریک ، سخنی تازه
نداشت ، سخنش آهی بود ، که در آن دمدمه ها می آمد ، به خودم می گفتم ، که چرا در
تپش این وادی ، تو نداری گوشی ، تو نداری هوشی ، تو چرا سمت خدا را نتوانی دیدن ؟!
آه بی پایانم ، زد به دروازه ی عشق ، زد و دیوار بلندش بشکست ، بشکست و به
زمین ریخت چنان ، که صدایش به سکوت دل من می ماندش .
راه خود پیش گرفتم ، راه خود پیش گرفتم و برفتم سی میدان ، نگهی می کردم .
نه صدایش بودش ، نه کسی را دیدم ، نه سرابی بودش و نه آبی دیدم .
به خودم گفتم : دوست ، تو چرا خوابیدی ؟ تو چرا بی حالی ؟ تو مگر عشق به معشوق
نداری ؟ منتظر می بودم ، که جوابی آید ، و جوابی ، هرگز ...
این سکوتی بودش ، که دگر بازنگشت ، این سکوتی بودش ، که دگر شیشه ی تنهایی من
را نشکست ، این سکوتی بودش ، که دگر دوش مرا خم نتوانست کند .
آمدم سمت خدا ، سمت زیبای رجا ، دیدم از دور صدا می آید ، چشم هایم شستم ، روی
آن مالیدم ، دو سه باری به خودم گفتم : هی ، بیداری ؟ که چرا نتوانی ، شنوی این دو
سه آهنگ نیاز ؟
آری ای دوست ؛
زمانی بگذشت ، و دل از دامن رفت . گل نرگس ز کجا می آید ؟ گل نرگس که بود؟
آسمان تیره و تار است ، در زمین جای هبوط دل اوست . تو شکایت داری ؟ تو شکایت
داری ، که چرا دوست جوابت ندهد ؟!
پنبه از گوش درآر ، چشم خود را وا کن ، راه تو دور شده ، به کجا خواهی رفت ؟ راه
دل باز بکن ، گل نرگس اینجاست ، در کنارت آرام ، می نوازد سر تو ، دست او روی
به دستت دارد . تو مگر نشنیدی ، لحن زیبای گل نرگس را ؟ او کنارت آرام ، بوسه می
زد به سرت ، و تو بی وقت ، تو بی وقت چنان خوابیدی ، که ندانستی او ، در کنارت غم
دل می گیرد .
چشم خود را وا کن ، پرده ها را بشکن ، دل خود را به فراسوی زمان ، به فراسوی
مکان سوق بده ، آبی تیره چنان بود که دل را بگرفت و تو این جا ، در کنار گل نرگس ،
آبی روشن عشق ، نتوانی دیدن !!
دست گردون بگرفت ، بگرفت و بشکاند . آری ای دوست ، تو باید ز خم خواب زمستانی
خویش ، چشم خود بگشایی .
تو نگاهی داری ، که همان جا سر راه ، مانده از دوری او . صبح یاران به کجا می
آید ؟
آفتاب آمد و جان بیدار شد ... و دوباره به همان جا ، سر راهم ماندم ...
به خودم گفتم : مرد ، تو چرا می خوابی ؟ و صدایی نامد ، که بگوید این دل ، سخت
بر محور دنیا چرخد ، ولی از این گذر دنیایی ، پاکیش پاک نباشد ، آری !!
سالیانی بگذشت ، و دگر بار که جان از تن رفت ، سر خود زیر زمین می دیدم ، به
خودم می گفتم :
تو همیشه خوابی ، تو همیشه
خوابی ...
[327]
پست شده توسط « پوریا
»
در تاریخ 1388/06/2
و
در ساعت 10:00
نظر دهید ()
موضوعات مرتبط :
ادبیات فارسی |
غزل |
انتظار |
تو از تبار بهاری چگونه بی تو بمانم شمیم عاطفه داری چگونه بی تو بمانم تواز سلاله نوری تو آفتاب حضوری به رخش صبح سواری چگونه بی تو بمانم تویی كه باده نابی و گر نه بی تو چه سخت است تمام عمر خماری چگونه بی تو بمانم ببار ابر بهاری هنوز شهره شهر است كرامتی كه تو داری چگونه بی تو بمانم بیا به خانه دلها كه در فراق تو دل را نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم
یا صاحب الزمان
[176]
پست شده توسط « سبحان عباس پور
»
در تاریخ 1388/05/23
و
در ساعت 12:38
نظر دهید ()
در جاده های انتظار طلعت یار ، چشم به دیده ی دیدار دوخته ایم و خاکش را
توتیای چشمانمان کرده ایم تا بهار وصلش را در گلشن طه و یس به نظاره نشینیم .
این آتش عشق و عشق آتشین به لحظه ی دیدار ، زنجیر خواب را از چشمان منتظران
ربوده و فریاد سکوت ، ژرفای وجودمان را فرا گرفته است .
کدامین سیمرغ بهار آمدنت را بشارت خواهد داد ، و کدامین صدف ، کیمیای وجودت را
در خود می پروراند تا بر کرانه ی دریاییش نشینیم و نظاره گر امواجی باشیم تا شاید
نشانه ای از مروارید ظهورت را با خود به ساحل آورد !!
همه ی منتظران ، چشم به افق دوخته اند ، اشک در چشمانمان حلقه زده ، دستان
نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند ، آوای دلنشین اللهم کن لولیک الفرج در فضا
طنین انداز شده و برای شنیدن ندای آسمانی انا المهدی لحظه شماری می کنند .
اولین آیه ای که بر زبان می آورد ، این است : « بقیه الله خیر لکم ان کنتم
مومنین . »
اینک ما در انتظاریم و هر صبح و شب تعجیل در ظهورش را از خداوند می
خواهیمتا باز آید ، تا پناه مستضعفان
جهان شود و بهار وصل را به دل های سرد و خزان زده ی ما هدیه کند .
چهره
بگشای که رخسار تو ، دیدن دارد
سخن از لعل تو ای دوست ،
شنیدن دارد
[230]
پست شده توسط « پوریا
»
در تاریخ 1388/05/16
و
در ساعت 10:00
نظر دهید ()
كجایى مهدى زهرا كجایى پناه بى پناهان پس كجایى كجایى اى امید خسته حالان دل از هجران شده گریان و نالان كجایى اى نواى بى نوایان نظر كن از كرم سوى گدایان كجایى مست و مسكین و گدایم ز لطف خود اجابت كن دعایم زهجران آمدى در هر زمانى فراق مسكینانت در امانى نوایى ده مرا اما جگرسوز به عشقت زنده كن جانم شب و روز پناهى ده كریما بى پناهى نوازش كن ز رحمت رو سیاهى غم عشقت نصیب بنده ات كن نظر بر جان این شرمنده ات كن دلم را پاک از رنگ خطا كن ز وصلت بر من از جنّت عطا كن به خدایت پناه آورده ام من كتابى برخدا آورده ام من دل مسكین به عشقت مبتلا كن مرا به عشق دیدارت شفا كن
[65]
پست شده توسط « سبحان عباس پور
»
در تاریخ 1388/02/20
و
در ساعت 15:18
نظر دهید ()