آمار امروز :
آمار دیروز :

آمار این ماه :

آمار ماه قبل :

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | حکایت | سعدی | نثر ادبی |


یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود ، که سرهنگ‌زاده مرا دشنام مادر داد . هارون ارکان دولت را گفت : جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی . هارون گفت : ای پسر ! کرم آنست که عفو کنی و گر توانی تو نیزش دشنام مادر ده . نه چندان‌که انتقام از حد گذرد ، آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم .

   نه مرد است آن به  نزدیک  خردمند    که با پیل دمان پیکار جوید
          بلی مرد آن کس است از روی تحقیق         که چون خشم آیدش باطل نگوید




http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : سعدی | حکایت | نثر فنی |
[731] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/11/15 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 16:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | حکایت | نثر ادبی | سعدی |


یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست ، که روز و شب خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگریست و گفت : اگر من خدای عزوجل را چنین پرستیدمی که تو سلطان را ، از جمله صدیقان بودمی .

گر نه امید و بیم راحت و رنج    پای  درویش بر  فلک   بودی
ور  وزیر  از  خدای بترسیدی    همچنان کز مَلِک ، مَلَک بودی



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : سعدی | حکایت | نثر فنی |
[730] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/11/14 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 12:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | حکایت | سعدی | نثر ادبی |


با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم ؛ زورقی در پی ما غرق شد . دو برادر به گردابی درافتادند . یکی از بزرگان گفت ملاح را ، که بگیر این هر دو آن را که بهر یک پنجاه دینارت دهم . ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگری هلاک شد . گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن‌دگر تعجیل . ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است ، دگر میل خاطر برهانیدن این بیش تر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده و زدست آن‌دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی . گفتم صدق الله « من عمل صالحا فلنفسه و من اسا فعلیها . »



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : حکایت | سعدی | نثر فنی |
[729] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/11/13 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 11:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | حکایت | سعدی | نثر ادبی |


دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی . باری این توانگر گفت درویش را که چرا خذمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی . گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند :
 نان خود خوردن و نشستن ، به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن .
                              
                       به دست آهک تفته کردن خمیر                                                    به از دست بر  سینه  پیش  امیر

                    



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : سعدی | حکایت | نثر فنی |
[728] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/11/12 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 14:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | عاشقانه | سعدی | غزل |


ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست
وی باغ لطافت به رویت که گزیدست

زیباتر از این صید همه عمر نکردست
شیرین تر از این خربزه هرگز نبریدست

ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان
دانی که سکندر به چه محنت طلبیدست

آن خون کسی ریخته ای یا می سرخست
یا توت سیاهست که بر جامه چکیدست

با جمله برآمیزی و از ما بگریزی
جرم از تو نباشد گنه از بخت رمیدست

نیکست که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیدست

بسیار توقف نکند میوه بر بار
چون عام بدانست که شیرین و رسیدست

گل نیز در آن هفته دهن باز نمیکرد
و امروز نسیم سحرش پرده دریدست

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رود اکنون که تتر جسر بریدست

رفت آن که فقاع از تو گشایند دگربار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیدست

سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کشته رها کن که در او گله چریدست



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : سعدی | عاشقانه | غزل |
[682] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/10/28 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 13:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | طنز | فردوسی | بابا طاهر | سعدی | مولوی | حافظ | خیام | نیما |

پیغام‌گیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم

پیغام‌گیر فردوسی
نمی‌باشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

پیغام‌گیر خیام
این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم كه سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش كه همچو برف گردد رویم

پیغام‌گیر مولانا
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام‌گیر باباطاهر
تلیفون كرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام گیر نیمایوشیج
آی آد م ها!
که اندرپشت خط
درانتظارپاسخی هستید !
یک نفرهم ،اینک اندر خانه ی مانیست!
که پاسخ گوی الطاف شماباشد.
اگربادست وپای دائم ازچنگ فضای سرخ ناامنی
واین دریای تندوتیره وسنگین که می دانید
رهاگشتم
وسوی خانه برگشتم
سلامی گرم خواهم داد درپاسخ
محبت های بسیارعزیزان را...

پیغام‌گیر حافظ
رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور !



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : طنز ادبی | مطالب طنز | شوخی با شاعران |
[675] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/10/23 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 11:02 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | عاشقانه | سعدی | غزل |


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستی 

تو نه مثل آفتابی كه حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو هم چنان كه هستی

چه حكایت از فراقت كه نداشتم ، ولیكن
تو چو روی باز كردی، در ماجرا ببستی

نظری به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحیتی  نویسیّ و هدایتیّ  فرستی

دل دردمند ما را كه اسیر توست یارا !
به وصال، مرهمی نه چو به انتظار خستی 

برو ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید كه به دلبری سپارد
كه چو قبله‌ایت باشد به از آن كه خودپرستی

چو زمام بخت و دولت ، نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبونی نكنند و زیر دستی


گله از فــراق یـــــاران و جفــــــای روزگـــــاران
نه طریق توست سعدی!سر خویش گیر و رستی



http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/search.png كلید واژه : غزل | عاشقانه | سعدی |
[622] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/08/20 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 09:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | حافظ | رودکی | منوچهری | سعدی |


http://adabiiat.persiangig.com/New_Package/Shoara/Hafez.bmp http://adabiiat.persiangig.com/New_Package/Shoara/Manoochehri.bmp http://adabiiat.persiangig.com/New_Package/Shoara/Sadi.bmp http://adabiiat.persiangig.com/New_Package/Shoara/Roodaki.bmp

شعرای پارسی از قبیل رودكی ، منوچهری ، سعدی و حافظ در باب شعر قدر اشعار نغزی دارند كه برگزیده ی آنها را در این جا ذكر می كنیم :

حکیم رودکی سمرقندی :

شب عاشقت لیله القدر است

چون تو بیرون کنی رخ از جلبیت


منوچهری دامغانی :

با رنگ و نگار جنت العدنی

با نور و ضیاء لیله القدری


شیخ اجل سعدی شیرازی :

تورا قدر اگر کس نداند چه غم

شب قدر را می ندانند هم


خواجه حافظ شیرازی :

شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

عارفان درباره شب قدر گفته اند که این شب ، شبی است که سالکان را به تجلی خاص مشرف گرداند تا بدان تجلی قدر و مرتبه خود را نسبت با محبوب بشناسند و آن وقت ابتدای وصول سالک باشد یعنی جمع و مقام اهل کمال در معرفت :

در شب قدر قدر خود را دان / روز در معرفت سخن میران



[455] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/06/18 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 04:36 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | غزل | عاشقانه | سعدی |

هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر/که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون می نهم از منزل پای/حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست/ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
بامدادان به تماشای چمن برون آی/تا فراق از تو نماند بتماشای دگر
هر صبا هم غمی ازدور زمان پیش آید/گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
باز گویم که دوران حیات این همه نیست/سعدی امروزتحمل کن وفردای دگر


[266] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/06/13 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 00:21 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | پند و اندرز | سعدی | مثنوی |

 * بیا تا برآریم دستی ز دل *    
( بوستان سعدی / باب دهم:در مناجات و ختم کتاب)

 « به نام خداوند جان آفرین »

  ***

  بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد ، فردا ز گِل

 

به فصل خزان ، درنبینی درخت

که بی برگ مانَد ز سرمای سخت ؟

 

برآرد تهی دست های نیاز

ز رحمت نگردد تهی دست باز

 

مپندار از آن در که هرگز  نبست

که نومید گردد برآورده دست

 

قضا ، خِلعتی نامدارش دهد

قدَر ، میوه در آستینش نهد

 

همه ، طاعت آرند و مسکین ، نیاز

بیا تا به درگاه مسکین نواز

 

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی برگ از این بیش ، نتوان نشست

 

خداوندگارا ! نظر کن به جود

که جُرم آمد از بندگان در وجود

 

گناه آید از بنده ی خاکسار

به امّید عفو خداوندگار


بقیه شعر در ادامه مطلب ...



[253] پست شده توسط « سبحان عباس پور »  ادامه مطلب
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/06/9 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 23:35 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | رباعی | سعدی | عاشقانه |

سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم

 گاه گویـم که بنـالم ز پریـشـانـی حالم
گاه گویم که عیان است چه حاجت به بیانم


[262] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/06/7 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 17:11 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : غزل | سعدی | ادبیات فارسی |


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم



[273] پست شده توسط « پوریا » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/05/27 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 12:48 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | طنز | سعدی |

یکی از علتهایی که خنده آور است، این است که شخص از وجود صفتی در خودش غافل است، اگر چه این غفلت موقتی باشد. و خنده نیز تا وقتی است که چنین غفلتی دوام دارد. وصف این صورت از غفلت، در حکایت ماقبل آخر باب چهارم گلستان چنان با مهارت توصیف شده که شاید یکی از روشن ترین مثالها باشد:
یکی در مسجد سنجار، به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد، امیری بود عادل و نیک سیرت. نمی خواستش که دل آزرده گردد. گفت:
ای جوانمرد، این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام. تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی.
حالا اگر مؤذن از این قرار، متنبه و آزرده می شد، جنبه مضحک داستان هرگز به وجود نمی آمد، اما جنبه مضحک داستان، از همین جا شروع می شود. زیرا مؤذن از خود و از تحقیر و تمسخر خفیفی که این قرار نسبت به او دارد غافل است. سعدی می گوید: بر این قول اتفاق کردند و برفت... اما این غفلت همچنان ادامه دارد و به این جهت مضحک تر می شود: پس از مدتی، در گذری پیش امیر بازآمد و گفت: ای خداوند، بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که انجا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم!
دو جمله « بر من حیف کردی» و « قبول نمی کنم»، نشانه آن است که این غفلت دیگر از حد خود گذشته و به بلاهت نزدیک شده است.

بقیه حکایت را می خوانیم:

امیر از خنده بیخود گشت وگفت:
زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل! 

[200] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/05/13 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 14:41 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | غزل | عاشقانه | سعدی |

ای دوست شکر بهتر، یا آنکه شکر سازد؟               خوبی  قمر  بهتر ،  یا آنکه  قمر  سازد؟

 

ای باغ تویی خوشتر، یا گلشن و گل در تو؟              یا آنکه  بر آرد گل، صد  نرگس تر سازد؟

 

ای عقل تو به باشی، در دانش و در بینش               یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟

 

بی خود شده  آنم ،   سرگشته و حیرانم                 گاهیم بسوزد پَر ،  گاهی سر و پَر سازد

[164] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/05/6 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 02:37 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | طنز | سعدی |

در تاریخ آورده‌اند كه: وقتی حاج میرزا آقاسی وزیر محمد شاه قاجار به حفر قناتی امر داده بود، روزی كه به بازدید چاه‌ها رفت، مقنی اظهار داشت كه كندن قنات در اینجا بی‌حاصل است، چه اینكه این زمین آب ندارد. حاج میرزا آقاسی در جوابش گفت:

«آب برای من ندارد، نان كه برای تو دارد!!»

***

قاضی از دزدی پرسید: اینهمه سرقتها را تنهایی می‌كردی یا شریك هم داشتی؟

گفت: تنها بودم. مگر در این زمانه، آدم درستكار هم پیدا می‌شود كه به شركت انتخاب كنم.

***

شخصی از دیگری پرسید: شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در چه سالی وفات یافت؟

پاسخ داد: مرگ آن جناب در سالهای 690 تا 694 هجری قمری اتفاق افتاده است. گفت: پس معلوم می‌شود آن بیچاره چهار سال تمام جان می‌كنده است!

***

مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید، پرسیدند كه چرا می‌دوی، گفت: میگویند كه آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.

***



[161] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/04/31 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 18:28 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | پند و اندرز | سعدی | مثنوی |

دریغ روز جوانی و عهد برنایی

نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی

سر فروتنی انداخت پیریم در پیش

پس از غرور جوانی و دست بالایی

دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد

ستیز دور فلک ساعد توانایی

زهی زمانه‌ی ناپایدار عهد شکن

چه دوستیست که با دوستان نمی‌پایی

که اعتماد کند بر مواهب نعمت

که همچو طفل ببخشی و باز بربایی

به‌زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی

تباه‌تر شکنی هر چه خوشتر آرایی

به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت

که در شکنجه‌ی بی‌کامیش نفرسایی

اگر زیادت قدرست در تغیر نفس

نخواستم که به قدر من اندر افزایی

مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی

تو را سلامت پیری و پای برجایی

شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب

کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی

چو با قضای اجل بر نمی‌توان آمد

تفاوتی نکند گربزی و دانایی

نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست

که بعد ازو متصور شود شکیبایی

دریغ خلعت دیبای احسن‌التقویم

بر آستین تنعم، طراز زیبایی

غبار خط معنبر نشسته بر گل روی

چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی

اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی

چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی

زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد

نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی

همیشه باز نباشد در دو لختی چشم

ضرورتست که روزی به گل براندایی

ندوخت جامه‌ی کامی به قد کس گردون

که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی

چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه

زمانه مجلس عیش بتان یغمایی

چو تخم خرما فردات پایمال کنند

وگر به سروری امروز نخل خرمایی

برادران تو بیچاره در ثری رفتند

تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی

خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده

به پنج روز که در عشرت تمنایی

دماغ پخته که من شیرمرد برناام

برو چو با سگ نفس نبهره بر نایی

اگر بود دلمؤمنچو موم، نرم نهاد

تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی

هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید

درست شد به حقیقت که مردم‌آسایی

وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی

که چاره نیست برون از شکسته پیرایی

سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن

چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی

وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست

به دست سعی تو بادست تا نپیمایی

ببخش بار خدایا بعه فضل و رحمت خویش

که دردمند نوازی و جرم بخشایی

بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم

مگر به عین عنایت قبول فرمایی

ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست

کجا رود مگس از کارگاه حلوایی



[100] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/02/29 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 01:44 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | سعدی |

زبان و ادبیات فارسی | www.Adabiiat.com

اول دفــتـر بـه نـام ایـزد دانـا

صـانـع پـروردگـار حی دانـا
از درخـشنـدگی و بنده‌نـوازی ‌
مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
از همه‌عالم نهان و‌بر‌همه پیدا

 

كه اشاره است به آیات زیادی از جمله «صنع الله الّذی اتقن كلّ شیء…؛قدرت الهی را [بنگرید] كه هر چه را محكم و استوار پدید آورد».(سوره نمل،آیه 88)


 

 

شكر و سپاس و منّت و عزّت خدای را
پـروردگـار خـلـق و خـداوند كـبریا
دادار غیـب دان و نـگـهدار آسـمـان
رزّاق بـنـده پــرور و خـلاّق رهـنـما
سبـحـان مـن یمیت و یحیی
و لا الـه الا هـو الـذی خـلق الارض و السّـما
گـر جمله را عذاب كنی یا عطا دهی
كس را مجال آن نه كه آن چون و این چرا
در كمترین صنع تو مدهوش مانده‌ایم
مـا خـود كجا و وصـف خداوند آن كجا

 

بیت‌های فوق برگرفته از آیات زیر است:

«لا اله الا هو یحی و یمیت فآمنوا بالله و رسوله…؛معبودی جز او نیست، زنده می‌كند و می‌میراند. پس،به خدا و فرستاده او ایمان آورید ».(سوره اعراف،ایه 158)

«خلق السّموات و الارض بالحق تعالی عمّا یشركون؛آسمان‌ها و زمین را به حق آفریده است، او والاتر از آن است كه چیزی را شریك او سازند».(سوره نحل،ایه 3)

و آیه‌های «سبحانه و تعالی عما یصفون؛خداوند منزه از آنچه كه او را بدان وصف می‌كنند، می‌باشد».(سوره انعام، ایه 100) «فسبحان الله رب العرش عمّا یصفون؛پس خدا،فرمانروای جهان هستی، از آنچه او را به ناروا وصف می‌كنند [و برای او شریك می‌پندارند] پاك و منزه است».(سوره انبیاء، ایه 22)


 

عیب آنان مكن كه پیش مـلوك
پشت خم می‌كنند و بالا راست
هـر كـه را بـر سـمـاط بنشستی
واجب آمد به خدمتش برخاست
چـو مـكافات فضل نتوان كـرد
عـذر بیچارگـان ببایـد خواست

 

 كه اشاره به سخن معروف حضرت امیرالمؤمنین،علی(ع) دارد:«لاتجتمع ولیمة و عزیمة؛ولیمه خوردن و داوری درست كردن،با هم جمع نمی‌شوند».



[58] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/02/13 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 19:06 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | سعدی | قصیده |

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست

خفتگان را چه خبر زمزمه‌ی مرغ سحر؟

حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

داروی تربیت از پیر طریقت بستان

کادمی را بتر از علت نادانی نیست

روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد

نتوان دید در آیینه که نورانی نیست

شب مردان خدا روز جهان افروزست

روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست

پنجه‌ی دیو به بازوی ریاضت بشکن

کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای

مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست

با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی

کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست

خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور

برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست

آخری نیست تمنای سر و سامان را

سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست

آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد

عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست

وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند

گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست

یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد

مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست

حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو

گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست

سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی

به عمل کار برآید به سخندانی نیست

تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست

چاره‌ی کار بجز دیده‌ی بارانی نیست

گر گدایی کنی از درگه او کن باری

که گدایان درش را سر سلطانی نیست

یارب از نیست به هست آمده‌ی صنع توایم

وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست

گر برانی و گرم بنده‌ی مخلص خوانی

روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست

دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود

هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست



[56] پست شده توسط « سبحان » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/02/11 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 13:06 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | سعدی | تاریخ ادبیات |

زمینه و زمانه‌ی سعدی

سعدی شیرازی ( 606- 690 ه. ق) در دوره‌ای پای به عرصه‌ی حیات نهاد، که ایران زمین از هر سو عرصه‌ی تاخت و تاز نیروهای ویران‌گرحیات اجتماعی قرار گرفته بود. از سوی غرب صلیبیان حکومت در حال زوال سلجوقیان را هر چه بیش‌تر به سوی نابودی می‌کشاندند. از سوی شرق مغولان از کشته‌ها پشته می‌ساختند، و از درون نیز، امیران و حاکمان محلی  با باج و خراج و در گیری‌های خون‌بار داخلی، عرصه‌ی زیست اجتماعی را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بودند. سعدی از زمانه‌ی خویش چنین یاد می‌کند:

ای محمد گر قیامت می برآری سر زخاک/ سر برآور وین قیامت در میان خلق بین

زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار/ در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین

 درنیک اندیشی و بزرگ منشی سعدی همین بس، که در چنین زمانه‌ی خون ریزی از آموزه‌ی بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامد نهند آدمی؛ سخن به میان آورده است. هر چند نباید از یاد بُرد که نه سعدی خود توانست به این آموزه همواره پای‌بند بماند و نه در جامعه‌ی آن روز ایران این آموزه قابل تحقق بود. نکته‌ی مهم اما این بود که سعدی با این آموزه، افقی بسیار انسانی فرا راه ذهن و زبان جامعه گشود. سعدی که آموزش‌های ابتدایی را در زادگاه خود فرا گرفته بود، در حدود سال 620 ه. ق، یعنی زمانی که دوسالی ازیورش مغولان به ایران می‌گذشت و به قول سعدی، جهان چون موی زنگی آشفته و درهم شده بود، و اقلیم آرام فارس هم میدان تاخت و تاز پیر شاه، پسر محمد خوارزم‌شاه، شده بود؛ برای ادامه‌ی آموزش راهی بغداد شد و در مدرسه نظامیه‌ی بغداد به فراگیری دانش پرداخت. اما چندی نگذشت که شور سوزان جهان گردی، هوای آموختن در مدرسه را از سر وی بدر کرد و از بغداد راهی  دیگر سرزمین‌های عربی شد. سفر به کوفه، بصره، طرابلس، شام، صنعا و حجـــازهر یک برای او خاطرات و تجربه های فراوانی به همراه داشت و از طرفی موجب انس سعدی بـا زبان وادب عربی گشت. او علاوه بر سرزمین های عربی به روم و شرق عالم اسلام نیـز سفر کرد. ره آورد این جهان گردی برای سعدی، افزون بر تجربه‌ی بی واسطه‌ی زیست جهان‌های متفاوت، آشنایی با انبوهی از روایت‌ها، قصه‌ها و اندوخته‌های متنوع مردمان سرزمین‌های گوناگونی بود که با این روایت‌ها و قصه‌ها زنده‌گی کرده بودند. شاید به همین علت است که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به فهم زندگی می گشاید و گویی هر حکایت‌اش جمع بندی هزاران تجربه و آزمون زنده‌گی عملی است.  سعدی خود در این باره می‌گوید:

دراقــصای عالم بــگشتم بـــسـی/ بســر بردم ایـام با هـر کسی

تـمّتـع ز هـــــر گوشـه­ای یـافـتــم/ ز­هـر­خرمنی خوشه­ای یافتم

« ادامه‌ی مطلب را مطالعه كنید »



[42] پست شده توسط « سبحان عباس پور »  ادامه مطلب
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/01/24 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 07:26 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | پند و اندرز | سعدی | قطعه |

پدر که جان عزیزش به لب رسید چه گفت؟

 یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز

به دوست گرچه عزیزست راز دل مگشای

 که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز

-----------------------------------------------------------------------------------------------

جزای نیک و بد خلق با خدای انداز

که دست ظلم نماند چنین که هست دراز

 تو راستی کن و با گردش زمانه بساز

 که مکر هم به خداوند مکر گردد باز

-----------------------------------------------------------------------------------------------

هر که خیری کرد و موقوفی گذاشت

 رسم خیرش همچنان بر جای دار

 نام نیک رفتگان ضایع مکن

 تا بماند نام نیکت یادگار



[37] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/01/19 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 17:00 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی | سعدی | غزل | عاشقانه |

« من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی »

من ندانستم از اوّل که تو بی مهر و وفاییدوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهآن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانپرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندحلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبانعشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتروز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشاگفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمشمع را باید از این خانه به دربردن و کشتنسعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدخلق گویند برو دل به هوای دگری ده

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییباید اوّل به تو گفتن که چنین خوب چراییما کجاییم در این بحر تفکر تو کجاییکه دل اهل نظر برد که سریست خداییتو بزرگی و در آیینه کوچک ننماییاین توانم که بیایم به محلّت به گداییهمه سهل است تحمّل نکنم بار جداییدر همه شهر دلی نیست که دیگر برباییچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیاییتا به همسایه نگوید که تو در خانه ماییکه بدانست که دربند تو خوش تر که رهایینکنم خاصّه در ایّام اتابک دو هوایی



[14] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/calendar.png در تاریخ 1388/01/6 و http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/clock.png در ساعت 16:20 http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/comments.png نظر دهید ()
گزارش تصویری
آخرین عناوین مطالب
گوناگون از ادبیات
جلسات‌حافظ شناسی الهی‌قمشه‌ای:

    1 2 3 4


ضرب المثل دونی

عهد بوق
حقه بازی
چشم زخم
حاتم بخشی
کینه شتری
مسیحا نفس
صبر ایوب
خاک بر سر
پارتی بازی
حاشیه رفتن
آب زیر کاه
کلاه شرعی
کلاه گذاشتن
کن فیکون شد
مرغ تخم طلا
آش شله قلمکار
مدینه ی فاضله
شق القمر کردن
ماستمالی کردن
خیمه شب بازی
حمام زنانه شدن
خروس بی محل
حرف مفت زدن
دود چراغ خورده
گنج قارون داشتن
مرغ از قفس پرید
کلک كسی را کندن
كلاهش پشم ندارد
چند مرده حلاجی ؟
دری وری می گوید
بارگهش را آب برده
دست از کاری شستن
دست از کاری شستن
خان شوری را فهمید!
چوب توی آستین کردن
من نوکر بادنجان نیستم
حکیم باشی را دراز کنید
دو قورت و نیمش باقی !
کلاهش پس معرکه است
دروازه را می توان بست
جرجیس را انتخاب كردن!
دنبال نخود سیاه فرستادن
خر من از کرگی دم نداشت
حرف را به کرسی نشاندن
دست کسی در حنا گذاشتن!
زاغ سیاه كسی را چوب زدن
آب دو نفر به یك جوی نرفتن
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
مثل كبك سر زیر برف كردن!
دروغ شاخدار ، شاخ در آوردن
به ترتیب الفبا :
الف تا ب (1)
ب (2)
پ ، ت‌ ، ج ، چ
 ح و خ
د
 
كلیه مطالب ، تصاویر و فایل های این پایگاه ادبی متعلق به « دبیرستان نمونه فرهنگ » می باشد . در صورت كپی برداری از مطالب عنوان « بزرگترین پایگاه ادبی » را درج فرمایید .
  CopyRight 2008-2010 ©
Email : SobhanMail@Ymail.com