دو نمونه از اشعار غنایی و عاشقانه ی رودكی :
دلا تا کی همی جویی منی را چه داری دوست هرزه دشمنی را
چرا جویی جفا ار بی وفایی چه کوبی بیهده سرد آهنی را
ایا سوسن بناگوشی که داری به رشک خویشتن هر سوسنی را
یکی زین برزن نا راه بر شو که بر آتش نشانی برزنی را
دل من ارزنی،عشق تو کوهی چه سایی زیر کوهی ارزنی را
بیا اینک نگه کن رودکی را اگر بی جان روان خواهی تنی را
نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله می نویسد که نصربن احمد سامانی زمستانها را در بخارا می گذرانید و تابستان به سمرقند و شهرهای خراسان می رفت. یک سال به هرات رفت، تابستان را در آنجا سپری کرد، خوشش آمد و پاییز و زمستان را هم در آنجا ماند و اقامت او چهار سال طول کشید. امیران که از این اقامت طولانی دلتنگ شده بودند، چاره در آن دیدند که به رودکی متوسل شوند تا او کاری کندکه امیر به بخارا بازگردد. رودکی ابیات زیر را سرود و در مجلس سلطان آن را به یاری چنگ و با صدای حزین خواند. گویند امیر نصر چنان به هیجان آمد که بدون آنکه چکمه بپوشد بر اسب نشست و روی به بخارا نهاد.
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ مارا تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو میهمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سروسوی بوستان آیدهمی
آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی
[11]
پست شده توسط « سبحان عباس پور
»
در تاریخ 1388/01/5
و
در ساعت 22:04
نظر دهید ()