آسمان نزدیک است ، دو قدم مانده به صبح ، تو مگر می شنوی ، سختی کوله ی تنهایی من ؟!
رنگ نیلوفری ات ، رنگ از چهره ی من می گیرد ، و صدایت پنهان ، می زند بر گوشم .
تو مگر می دیدی ، که صدایم در نای تو چنان گم گشته ؟! ، تو مگر می خواندی ، داستان غم و تنهایی من ؟! آسمان بار نداشت ، و دلم یار نداشت . و مگر باغ نبود ، که ببیند سر بی ساز مرا ؟!
تو همان سبز درخت سر باغی که چنان می دیدی و چنین می گویی ، تو همان یار بلند دل مجروح منی ، تو همان آبی آزادگی روح منی ، تو همان تلخی شیطان رخ تار منی .
گفته بودم ای دوست ، تو چرا رنگ مرا ، می زدی بر تن خورشید که هی ! به کجا رفت که آن دم دل من رنگ نداشت ، رنگ من بردی و بی رنگ شدم ؛ سرخ بودم ولی سبز شدم ، سبز گشتم ولی زرد شدم ، و چنان زرد شدم ، که دگر طرد شدم .
ضربه ات سخت نبود ، ضربه ات سخت نبود ، ولی آن دم که زدی ، دم تنهایی من بود ، آری ، دم تنهایی من . تو سکوت دل تنهای مرا بشنیدی ، تو سکوت گل آمال مرا بشنیدی ، تو شکاندی سحر خوب مرا ، تو بدیدی گوهر روح مرا ، تو ربودی کفن پاک مرا .
من تو را می بینم ، و تو من را بینی ، من به تو می خندم ، تو به من می خندی ، من ز تو می گریم ، تو به من می گریی . دست در دامن تو می یازم ، اشک در دامن تو می ریزم ، خاک پایت طوطیا می گیرم ، تو همان سرو بلندی که مرا سخت نوازش دادی ، تو همان کاج بلندی که مرا با دل خود سوزاندی .
من مگر آینه را می دیدم که خودت پشت من آن دم ، نگهت ساز بکردی و مرا برهاندی ؟! اشک هایم می ریخت ، عقده هایم می رفت ، تیرگی را می برد . آسمان باز شنید ، دل من تاب نداشت ، من تو را می دیدم ، که همان جا لب جوی ، در کنار دل من ، ماهی ای برچیدی .
من تو را می دیدم ، که کنار دل من ، قلب من پاییدی .
من تو را می دیدم ، که صدایت کردم ، و جوابم دادی .
من تو را می دیدم ، که تو را بوسیدم ، و تو من را دیدی .
جان من رفته کنون ، ذهن من رفته کنون ، هوش من نیست هنوز ، سحرم نزدیک است .
دل به دستت دادم ، تن خود جان به کفت اندازم ، تو مرا خواهی برد ، به فراسوی زمان ، به فراسوی مکان ...
آسمان نزدیک است ، دو قدم مانده به صبح ، رنگ زیبای تو را می بینم .
5/4/1388
راضی